موجوداتیونان

سایکلاپس(Cyclops)

سایکلِاپس ها موجوداتی غول پیکر و تک چشم در اساطیر یونان هستند به طوری که چشم آن ها وسط پیشانی قرار دارد.لغت سایکلاپس به معنای تک چشم یا گردچشم است اما بسیاری دیگر آن را گوسفنددزد ترجمه می کنند.دو گونه رایج و معروف سایکِلاپس معرفی شده است،یکی توسط “هسیود” شاعر یونانی و دیگری توسط “هومر” نویسنده یونانی.

لطفا در صفحات اجتماعی ما عضو شوید
اینستاگرام=monsterpedia.ir
کانال=@monsterpedia

“هسیود” به طور کلی سه سایکِلاپس معرفی کرد،”برونتس”(رعد و برق)،”استروپس”(صاعقه)،”آرگس”(روشنایی) که فرزندان اولیه “اورانوس”(آسمان) و “گایا”(زمین) بوده و از برادران تایتان ها بودند و با آن ها و خدایان ارتباط داشتند.آن ها نماد قدرت و زور بودند و اغلب به ساخت و ساز و آهنگری می پرداختند.”اورانوس” که از قدرتشان می ترسید آن هارا در “تارتاروس”(زندان تایتان ها) زندانی کرد اما آنها توسط “کرونوس” پسر دیگر “اورانوس” و “گایا” آزاد شدند.پس از برکناری “اورانوس”،”کرونوس” باری دیگر آن هارا زندانی کرد اما این بار تحت نگهبانی “کمپ” زنی نیمه اژدها بودند تا زمانی که “زئوس” او را کشت و سایکلاپس هارا آزاد کرد.آن ها برای قدردانی از او،سلاحی به نام رعدوبرق (Thunderbolts) ساختن که سلاح اصلی “زئوس” شد.نیزه سه شاخه پوسایدن،کمان با تیر های نور ماه “آرتمیس”،کمان با تیر های اشعه خورشید “آپولو”،کلاه یا شنل نامرئی کننده “هیدس” از دیگر سازه های این سه سایکلاپس هستند.

“هومر” سایکلاپس هارا فرزندان پوسایدن می دانست و آن هارا موجوداتی وحشی معرفی کرد.سایکلاپس ها به چوپانی می پرداختند و انسان هارا می خوردند و در غارها زندگی می کردند.هومر آن ها را خدمت کاران “زئوس” معرفی نکرد بلکه آن ها از “زئوس” متنفر بودند.معروف ترین آن ها “پولیفموس” پسر “پوسایدن” و “توسا” بود.

پولیفموس به‌خاطر نقشی که در منظومهٔ حماسی ادیسۀ هومر دارد مشهور است، هنگامی که او اودیسئوس پهلوان یونانی را اسیر کرده بود. داستان روایت می‌کند که اودیسئوس و خدمهٔ دوازده‌گانه‌اش که در راه بازگشت به خانه از جنگ تروآ بودند، برای یافتن توشه به جزیرهٔ سایکلاپس رفتند. اودیسئوس و یارانش از جلوی غار پولیفموس رد می‌شدند و هنگامی که پولیفموس برای نگه‌داری گله‌اش بیرون از غار بود، به امید دزدیدن غذا وارد غار شدند. حس کنج‌کاوی در اودیسئوس باعث شد بخواهد ببیند سایکلاپس ها چه‌شکلی‌اند، بنابراین در غار مخفی شدند، تا این‌که پولیفموس بازگشت.

غروب آن روز، پولیفموس گله‌های گوسفند و بز خود را به درون غار آورد و برای محافظت از آن‌ها درِ غار را با تخته‌‎سنگ بزرگی مسدود کرد، اما نمی‌دانست که یونانیان درون غار پنهان شده‌اند. با دیدن هیولای یک‌چشم، اودیسئوس و یارانش از روی ترس، نهان‌گاهِ خود را ترک کردند. پولیفموس هجوم آورد و دو تا از آن‌ها را کشت و به‌عنوان شام خود بلعید و سپس به‌سرعت خوابش برد. اودیسئوس فکر کشتن پولیفموس به ذهنش رسید، اما کاملاً به این مسئله واقف بود که خود و یارانش توانایی جابه‌جایی تخته‌سنگِ دهانهٔ غار را ندارند، پس نقشه‌ای برای فرار کشید. صبح روز بعد، پولیفموس دو نفر دیگر را گرفت و به‌عنوان صبحانه خورد. او سپس تخته‌سنگ را به اندازه‌ای که فقط گوسفندها و بزها از آن رد شوند باز کرد و دوباره سنگ را به جای خود بازگرداند.

اودیسئوس دستور تیز کردن چماقی از جنس درخت زیتون را به افرادش داد، تا آن را بعد از تیز شدن در جایی مخفی کنند. وقتی هوا در حال تاریک شدن بود، پولیفموس بازگشت و سنگ را جابه‌جا کرد تا گله به داخل غار بازگردند. سپس دو نفر دیگر را گرفت، کشت و خام خورد. بعد از خوردن آن‌ها رو به اودیسئوس کرد و پرسید: “نام تو چیست؟” اودیسئوس جواب داد اوتیس (Outis)، که در زبان یونانی یعنی “هیچ‌کس”. بعد از این ماجرا اودیسئوس به پولیفموس شرابی را که در پوست بز بود و از مارون گرفته بود پیشنهاد کرد. هنگامی که شراب را تا قطرهٔ آخر نوشید و کمی مست شد، سریع به خواب فرورفت. این زمانی بود که اودیسئوس و یارانش باید دست‌به‌کار می‌شدند. او و یارانش چماق تیزشده را بیرون آوردند و با یک ضربهٔ محکم در وسط پیشانی پولیفموس چشمش را کور کردند. پولیفموس از درد فریاد می‌کشید. فریادش به قدری بلند بود که سیکلوپ‌هایی که در آن حوالی بودند به آن‌جا آمدند تا ببینند مشکل چیست. یکی از سیکلوپ‌ها پرسید: چه کسی به تو صدمه زده، و پولیفموس فریاد زد “هیچ‌کس” (اودیسئوس به همین دلیل خود را هیچ‌کس خواند). سیکلوپ‌های دیگر که فکر می‌کردند فریادهای او به سبب مجازات خدایان است، آن‌جا را ترک کردند.

صبح روز بعد پولیفموس تخته‌سنگ را از جلوی دهانهٔ غار برداشت تا گله بیرون بروند، اما چون نابینا شده بود و می‌دانست که یونانیان سعی در فرار از غار دارند، هر حیوانی را که از در عبور می‌داد لمس می‌کرد. اودیسئوس و یارانش نیز پوست گوسفندی را بر روی دوش خود انداختند و یکی‌یکی از غار خارج شدند. آن‌ها به‌سرعت به کشتی خود بازگشتند. وقتی کشتی آمادهٔ حرکت شد، اودیسئوس به صورت طعنه‌آمیزی هویت واقعی خود را برای هیولا آشکار ساخت. وقتی پولیفموس دریافت که فریب او را خورده، شروع به پرتاب تخته‌سنگ‌هایی به طرف کشتی آن‌ها کرد. وقتی اودیسئوس با موفقیت از آن‌جا گریخت، پولیفموس از پدر خود درخواست کرد تا اودیسئوس را نفرین کند و چنین شد که تا انتهای سفر اودیسئوس، پوزئیدون با او دشمن شد.

برچسب ها

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

Solve : *
25 + 29 =


دکمه بازگشت به بالا
بستن